|
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست . . .
|
سر راه که می یای , یه کم ابرا رو با دست کنار بزن . با سرانگشتات , به نرمی , همونجوری که موهامُ از پيشونیم کنار می زدی ...
سر راه که میای , یه مشت ستاره بچین ! از همونا که دم دست ترن . ستاره های ریز و درشت ... یه کف دست هم آفتاب از یه جایی با خودت بیار. واسه فردا روزی لازمش دارم ...
سر راه که میای گل نچین ! هر چی گلبرگ با باد افتاده رو خاک ُ جمع کن. کافیه روی سبزه ها قدم بزنی . همه جا هستن . شقایق و نرگس و لاله ی پرپر . یه جام آسمونی دارم ! یادت هست ؟ پر از اشک چشم . گلبرگا رُ می ریزم تو اون . می مونن . بارونِ شور ِ اشک ... برگ گلا تازگی غریبی می گیرن ...
سر راه که می یای , عطر محبوبه ی شب بیار به قدّ یه دم و به اندازه یه بازدم بوی یاس رازقی .
سر راه که می یای , نزدیک پنجره که رسیدی منو صدا کن ! آروم ، مث اون وقتا ...
دستت پُره با اینهمه سوغاتی ، من می یام پیشوازت . از پشت پنجره ...
سر راه که می یای ...
یادم اومد !
تو دیگه نمی یای. سر رات وایسادم تا منو با خودت بیاری اما تو دیگه نمی یای ...
پی نوشت :
به هوای تو گاهی من هوایی می شوم ...
هوای دلم ابری می شود ...
دل كه هوای تو را می كند , چشمانم بارانی می شود و مه تمام تنم را فرا می گيرد ...
دل كه هوای تو را می كند من هوايی می شوم ابری , بارانی و فرو رفته در مه...
اما پس چگونه است كه يادت هميشه و هنوز خورشيدوار در خاطرم می درخشد ؟!!!
حالا هي سكوت كن و انكار كن...
حالا من مثل درخت كنار جاده ساكن و ساكت و خاك گرفته مانده ام اما تو گلريز بهار و برگريز خزان را چه مي كني؟ بي من زمان ساده تر مي گذرد, نه؟ تو تنها به نامه هاي نانوشته ات فكر مي كني و نه به اشكهاي نريخته و بغض نشكستهُ من...
حالا هي سكوت كن و انكار كن...
هق هق شبانه ام, آه هاي فرو خورده ام و همه ی بودنهايم را شكل واژه ها مي كنم و مي نويسم.
اما اين حرفها كاغذ را خيس مي كنند و چهره ی من مثل گلويم خشك مي ماند.
حالا هي سكوت كن و انكار كن...
من شايد به خواب بروم. خوابي پر از دره و پرتگاه, خوابي كه در آن تنم خرد مي شود زير بار سكوت جاده هايي كه در انتهاي همهُ آنها خالي حضور تو جان مي گيرد.
حالا هي سكوت كن و انكار كن...
تو به خواب مي روي. ساكت. عميق. تنها.
من چرخ مي زنم و ترك برمي دارم و مي شكنم.ساكت. سنگين. تنها.
تو سكوت مي كني.
من انكار مي شوم.
سلام جان دلم ...
از تو چه پنهان , چمدانم عطر سفر گرفته اینروزها ... دارم می روم سمت مهربانی های آن دیار نه چندان دور که درست سی و یک سال پیش , ۳۰/امرداد/۱۳۵۶ ، چشمهای روشنت را آنجا به تاریکی دنیای نامهربانمان گشودی ...
دارم می روم ... دارم می روم و تنهام ... تنهاتر از همه ی سرگردانی های این سالهای بی تو بودن ...
دارم می روم و ای کاش نشانی خانه ی بابا ایرج را داده بودی تا ...
جایت خالی ست . خالی خالی خالی ...
نرودا را که یادت می آید ؟ دوستش داشتی و همیشه می خواندی برایم ...
حالا بنشین تا من بخوانم برایت...
به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهای شكوفنده
من
از رايحه ی بهار زجر مي كشم !
چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستی ! چگونه لبانت مرا می نواخت ؟!
به خاطر تو
پيكره های سپيد پارك را دوست دارم
پيكره های سپيدی كه
نه صدايی دارند
نه چيزی می بيننند !
صدايت را فراموش كرده ام
صدای شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلی با عطرش !
می زی ام
با دردی چونان زخم !
اگر بر من دست كشی
بی شك آسيبی ترميم ناپذير خواهيم زد !
نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان پيچكهای بالارونده بر ديوارهای افسردگی !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره ای
چون تصويری گذرا
می بينمت !
به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوی آرزوهای خفته بر می آيم :
شهابها !
سنگهای آسمانی !!
از كدام راه می آيی؟ از كدام سمت ؟من هنوز اين جا نشسته ام... سر راهت , يادت می آيد؟می دانم كه نمی آيی... می دانم... پيشتر از اين هم می دانستم... اما آگاهی از هراس نمی كاهد... از دلتنگی هم ... چشم انتظار مانده ام ...چشمم به راه سفيد شده است...
بگو از كدام راه می آيی؟ اين جا كه من نشسته ام چهارراه بی مكانی است و زمان از حركت باز ايستاده است... تقويم ها و نقشه ها سوخته اند و بر باد رفته اند...
بگو! می دانم كه نمی آيی... اما اگر بگويی قبل تر ها از كدام سمت می آمدی شايد من به آن سمت پشت كنم و انتظار به پايان برسد...
می دانی...
دلم می خواست اسمی داشتی تا تو را به نام می خواندم و بلند صدايت می كردم... تا تو رويت را برمی گرداندی ، با چشمهای مهربانت به من خيره می شدی و با لبخندی بر لب به حرفهايم گوش می دادی...
دلم می خواست نامی بود و نشانی...
اما نيست و همين خوب است... گله ای ندارم، اگر هم داشتم جای گله ای نمانده است...
برای همين است كه خطاب به تو می نويسم كه نيستي، كه هرگز نبوده ای... تو كه گم شده ای چنان كه نه ابتدا و نه انتهايی از تو برجا مانده ست...
مي فهمی چه می گويم؟
مثل آن خلوت خالی كه ديگر هيچ چيزی در آن جريان ندارد... مثل رگبار بهاری كه می دانی می شويد اما می رود... مثل فردای سفر ، سفری كه تو مسافرش نبوده ای ، تو از راه مانده ی آن بوده ای...
دلم می خواست...
برايت از روز بگويم كه پر می شود از رفت و آمد و گفت و گو و نشست و برخاست...پر می شود از همه ی آنچه ديگران زندگی ش می نامند و من در آن زنده ام...
می دانی چه می گويم؟
مثل كاسه ی سفالی پر از آب خنك كه به دست تشنه ی از راه رسيده می دهی... مثل وقتي دهان باز می كنی و به كسی خسته نباشيد می گويی... مثل اينكه هر روز و همه روز به گلهای تشنه ی باغچه های جهان آب می دهی...
دلم می خواست...
از اينها كه همه می بينند من چيزی نمی گويم... گفتن ندارد ، اگر هم داشته باشد جای گفتن نمانده است...
برای همين است كه دلم می خواهد از آن رويايی بگويم كه پشت يك ديوار شيشه ای جا مانده است...از شاخه ی حسن يوسف كه در آن گلدان شيشه ای ريشه كرده بود و زير بارش سنگها تكه تكه شد...از غريبه ای كه آمد ، سلام كرد ، لبخند زد و در پيچ كوچه ی تاريك گم شد...
دلم می خواهد...
امشب دلم می خواهد از رنگی بنويسم كه در ميان سپيد و سياه حرفها ، در لابلای سرخ عشق و سبز مهر و سپيد آرامش گم شده است... رنگی كه زرد گرم را از ياد برده و از آبی بيكرانگی جدا مانده است...
از رنگی كه بالاتر از همه ی رنگهاست...
می دانی؟
می فهمی؟
رنگ بيرنگی را می گويم...
رنگ من... رنگ تو...
رنگ ما كه نبود و نيست و گم شد...
سلام ماه من...
دلم برايت پر می كشد...
گفتم دو خط بنویسم برایت... می ترسم ديدارمان به قيامت بيفتد بس كه هی دير و ديرتر به سراغم می آيی...
می دانی من اينجا هی دلم در سينه می تپد كه مبادا به ضرب سنگی ، جايي ، ميان مردابي ، گوشه ي بركه ای تنت زخمی و شكسته باشد... هی نفسم به شماره می افتد كه مبادا سايه ی شفافت هی دور شود و پنهان شود و گم شود ميان ابرهايی كه از بس سياه اند انگار رنگ مرگند... هی چشمهايم را می بندم و باز می كنم و هی اين پلك زدنها را می شمرم كه شب برسد و تو برسی و مهتاب روشن كند اين گوشه ی دنيا را تا تو باشی و من...
من باشم و ماه من. ..
كاش يكی دست دراز كند و اين ابرها را پس بزند... اين بار اگر جهان تاريك شود, تو پنهان می شوی در دورهايی كه هميشه هست و من گم می شوم در اين نزديكی كه نيست...
كاش يكی دست دراز كند و اين سنگريزه ها را جمع كند... اين بار اگر سنگی سیمای نقره فامت را نشانه برود, تو در خواب آب تكه تكه خواهی شد و من در بيداری زندگی…
دلم تنگ است ماه من... تو می دانی امشب چرا اينقدر تاريك است؟... می دانی ؟!!!
فکر کن
تو دسته گلی فرستاده باشی
و فکر کن
دو تا رز سرخ
میان آن همه مریم سفید
یک کارت کوچک را
به سینه داشته باشند
فکر کن
امروز
از تشییع جنازه ام برگشته باشی
و فکر کن
برای هیچ کس فرقی نمی کند فردا
و آفتاب باز، و باران باز
باز های هوی باد و بچه ها
باز هیاهوی اشیا
فکر کن
و فکر کن
گم شده ام
و دلت عین سیر و سرکه نمی جوشد
و فکر
فکر می کنم
تو دسته گلی
و فکر
که بیایی، آمده باشی
نیامده روزها را همه
از تشییع جنازه ام
برگشته ای
و فکر
فکر می کنم
نیامده
برگشته باشی...
پ.ن ۱: دلم تنگ ِدلتنگی ست ... می فهمی که ؟ ! ! ! ....
پ.ن ۲ : تشویقم نکنید ... برایم کف نزنید ... این شعر من نیست ... از شهرام رفیع زاده قرض گرفته ام حال و هوایش را ... تنهایی دارد هر دویمان را با هم می نوازد ...